به گزارش ورزشی منهای فوتبال، رضا شجیع در یادداشتی نوشت: جام جهانی هنوز با پرچمها روایت میشود، اما دیگر فقط با مرزها فهمیده نمیشود. هر تیم ملی، ظاهراً نماینده یک ملت است؛ اما ترکیب بازیکنانش اغلب نقشهای پنهان از مهاجرت، استعمار، بازار نقلوانتقالات، آکادمیهای اروپایی و شبکههای استعدادیابی جهانی را آشکار میکند. گزارش اخیر فایننشیال تایمز با عنوان «جغرافیای جدید جام جهانی» دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود؛ اینکه مهاجرت، تاریخ استعمار و آکادمیهای بین المللی فوتبال، تیمهای ملی امروز را بازتعریف کردهاند.
در ظاهر، فوتبال ملی آخرین پناهگاه «هویت خالص» است. هوادار با پیراهن، سرود، پرچم و نام کشور به ورزشگاه میآید. اما زمین بازی، روایت پیچیدهتری دارد. بازیکنی ممکن است در فرانسه متولد شده باشد، در آکادمیهای پاریس رشد کرده باشد، در باشگاههای اروپایی ارزشگذاری شده باشد، اما در جام جهانی برای الجزایر، مراکش، سنگال، کنگو یا هائیتی بازی کند. اینجا دیگر کشور، فقط محل تولد نیست؛ کشور، ترکیبی است از خون، حافظه، بازار، فرصت و انتخاب.
دادههای جام جهانی ۲۰۲۶ این جابهجایی را روشنتر میکنند. در میان ۱٬۲۴۸ بازیکن حاضر در این جام، ۹۹ بازیکن در فرانسه متولد شدهاند؛ اما فقط ۲۳ نفر از آنها برای تیم ملی فرانسه بازی میکنند. بقیه عمدتاً در تیمهای آفریقایی و کارائیبی پخش شدهاند: الجزایر، جمهوری دموکراتیک کنگو، سنگال، ساحل عاج، تونس، مراکش و هائیتی از مهمترین مقصدهای این بازیکناناند. حتی طبق تحلیل لوموند، ۵۴ نفر از این بازیکنان متولد منطقه پاریس بزرگ هستند؛ یعنی یک کلانشهر بیش از بسیاری از کشورها در تولید بازیکن جام جهانی نقش دارد.
این همان جایی است که میتوان از «استعمار فوتبال» سخن گفت؛ البته نه به معنای کلاسیک اشغال سرزمین، بلکه به معنای تسلط بر مسیر تولید، تربیت، قیمتگذاری و توزیع استعداد. استعمار قدیم منابع طبیعی را از پیرامون به مرکز منتقل میکرد؛ استعمار نوین فوتبال، سرمایه انسانی را در شبکهای جهانی شناسایی، تربیت، قیمتگذاری و بازتوزیع میکند. بازیکن دیگر فقط ورزشکار نیست؛ دارایی سیال یک اقتصاد جهانی است.
در این نظام، اروپا همچنان مرکز اصلی تولید ارزش است. فرانسه نمونه بارز این وضعیت است. زیرساخت استعدادیابی و آموزش فوتبال فرانسه، از کلرفونتن تا شبکه آکادمیهای منطقهای، نهفقط برای تیم ملی فرانسه، بلکه برای بسیاری از تیمهای دیگر جهان بازیکن تولید میکند. فیفا در معرفی مرکز ملی فوتبال فرانسه تأکید میکند که سیستم استعدادیابی فدراسیون فرانسه بیش از ۳۰۰ مشاور فنی در سراسر کشور دارد و بهترین بازیکنان هر سال به ۲۵ آکادمی نخبه در مناطق مختلف فرانسه هدایت میشوند.
اما این فقط داستان فرانسه نیست. دادههای مرکز بین المللی رصد فوتبال نشان میدهد تعداد فوتبالیستهای مهاجر در لیگهای مردان جهان در سال ۲۰۲۴ به رکورد تازهای رسیده و از ۲۰۲۰ تقریباً ۲۰ درصد رشد کرده است. همان گزارش، برزیل، فرانسه و آرژانتین را سه صادرکننده اصلی بازیکن معرفی میکند و توضیح میدهد که جابهجایی بازیکنان دیگر فقط به ستارههای بزرگ محدود نیست؛ بلکه سطوح پایینتر فوتبال حرفهای را هم دربر گرفته است.
در سطح باشگاهی نیز اقتصاد جهانی فوتبال ابعاد استعمارگونهتری پیدا کرده است. فیفا گزارش داده که در سال ۲۰۲۵، نقلوانتقالات بینالمللی به رکورد ۸۶٬۱۵۸ مورد رسید و هزینه نقلوانتقال در فوتبال مردان حرفهای به رقم بی سابقه ۱۳.۰۸ میلیارد دلار رسید. باشگاههای انگلیسی نیز هم بزرگترین خرجکننده و هم بزرگترین دریافتکننده پول نقلوانتقالات بودند. این یعنی مرکز فوتبال جهانی نهتنها استعداد را جذب میکند، بلکه از گردش مالی آن نیز بیشترین سهم را میبرد.
با این حال، مفهوم استعمار فوتبال نباید سادهسازی شود. اگر بگوییم «اروپا بازیکنان آفریقا را میدزدد» یا «آفریقا فقط قربانی است»، بخشی از واقعیت را حذف کردهایم. اتفاق مهمتر، پیچیدهتر است: بسیاری از بازیکنان نسل دوم و سوم مهاجرت، واقعاً در اروپا متولد و تربیت شدهاند، اما از نظر عاطفی، خانوادگی و فرهنگی با سرزمین والدین خود پیوند دارند. انتخاب تیم ملی برای آنها فقط یک تصمیم ورزشی نیست؛ نوعی تصمیم درباره حافظه، تعلق و امکان دیدهشدن است.
پژوهشهای جامعهشناختی درباره جام جهانی از مفهوم «کریدورهای مهاجرتی» استفاده میکنند؛ یعنی مسیرهایی تاریخی میان کشورها که بر انتخاب ملیت فوتبالی اثر میگذارند. در این نگاه، حضور بازیکنان متولد فرانسه در تیمهایی مانند الجزایر، مراکش و تونس تصادفی نیست؛ بازتاب یا وارونگی مسیرهای مهاجرتیِ قدیمی میان استعمارگر و مستعمره است. همان پژوهش توضیح میدهد که انتخاب بازیکنان خارجیزاده در تیمهای ملی اغلب پژواک یا وارونگی جریانهای مهاجرتی قبلی میان کشورهاست.
بنابراین استعمار فوتبال امروز دو چهره دارد. از یک سو، قدرتهای قدیمی هنوز زیرساخت، سرمایه، مربی، آکادمی، رسانه و بازار را در اختیار دارند. از سوی دیگر، کشورهای سابقاً حاشیهای هم یاد گرفتهاند از همین شبکهها استفاده کنند. مراکش نمونه مهمی است: از یک طرف از دیاسپورای اروپایی خود بهره میگیرد، از طرف دیگر در حال ساخت و گسترش زیرساخت داخلی مانند آکادمی محمد ششم است. گاردین درباره مراکش ۲۰۲۶ مینویسد ۱۹ بازیکن از ترکیب ۲۶ نفره این تیم خارج از مراکش متولد شدهاند، اما در عین حال مراکش در حال سرمایهگذاری روی سیستم توسعه داخلی خود است.
اینجا میتوان گفت استعمار فوتبال وارد مرحلهای تازه شده است: وارونگی استعمار. قبلاً امپراتوریها از مستعمرات استعداد میگرفتند و آن را در تیمهای خود ادغام میکردند؛ حالا برخی کشورهای سابقاً مستعمره، فرزندان مهاجران خود را از قلب اروپا به تیم ملی بازمیگردانند. این بازگشت، هم شکلی از بازیابی هویت است و هم نشانهای از وابستگی ادامهدار به زیرساخت اروپایی. بازیکن برای مراکش، الجزایر یا کنگو بازی میکند، اما اغلب در فرانسه، بلژیک، هلند، اسپانیا یا انگلیس ساخته شده است.
اما داشتن بازیکن خارجیزاده، بهتنهایی موفقیت نمیآورد. رویترز در همان تحلیل نشان میدهد که در جام جهانی ۲۰۲۶ کوراسائو با ۲۵، جمهوری دموکراتیک کنگو با ۲۲ و مراکش با ۱۹ بازیکن خارجیزاده در صدر فهرست تیمهای متکی به دیاسپورا قرار دارند؛ اما جذب بازیکن از بیرون لزوماً شکاف با قدرتهای سنتی را نمیبندد. فوتبال ملی هنوز به انسجام، مربیگری، ساختار رقابت داخلی، زمان تمرین مشترک و مدیریت هویت نیاز دارد.
از همینجا میتوان یک نتیجه مهم گرفت: استعمار فوتبال فقط انتقال بازیکن نیست؛ انتقال نابرابر زیرساخت است. کشورهایی که آکادمی، لیگ رقابتی، مربی، داده، پزشکی ورزشی، تحلیل عملکرد و شبکه باشگاهی دارند، نهتنها بازیکن میسازند، بلکه معنای «استاندارد جهانی» را هم تعیین میکنند. کشورهایی که این زیرساخت را ندارند، ناچارند استعداد خود را به بیرون بفرستند یا برای تیم ملی از دیاسپورای تربیتشده در بیرون استفاده کنند. این چرخه، اگرچه میتواند افتخار ملی تولید کند، اما لزوماً توسعه پایدار فوتبال داخلی نمیسازد.
به همین دلیل، «جغرافیای فوتبال» دیگر نقشه کشورها نیست؛ نقشه مسیرهاست. مسیر خانوادههایی که مهاجرت کردهاند. مسیر کودکانی که در حاشیه پاریس، بروکسل، آمستردام یا لندن فوتبال را شروع کردهاند. مسیر آکادمیهایی که بدن و ذهن بازیکن را استانداردسازی کردهاند. مسیر ایجنتهایی که استعداد را به بازار وصل کردهاند. مسیر تیمهای ملیای که در لحظه تصمیم، میان هویت، فرصت و رقابت یکی را انتخاب میکنند.
استعمار نوین فوتبال، پرچم را حذف نمیکند؛ آن را زیباتر و احساسیتر میکند. اما پشت پرچم، شبکهای از قدرت پنهان است. ما در جام جهانی نام کشورها را میبینیم، اما زیر پوست مسابقات، جغرافیایی دیگر جریان دارد: جغرافیای سرمایه، مهاجرت، استعمار، آکادمی و بازار.
